|
به گمانم عاشقان شاعرند ،بی پرده بگویمت شاعرم و تمام قصیده هایم از چشمان تو گرفته شده است . این چه شعریست که سراسر قصه ی نگاه تو در آن نشته است .شاعرم و شعرم زمزمه تنهایی من است و تو تمام هنر نوشتن . چشمان تو آغاز قصیده هایم شده است آغاز نوشتن . رفتی و شعر بی قصیده ماند تو رفتی و کلامم در قفص تنهای ام پوسید . می دانی چند سباهی است که نگفته ام عاشقم ! نمی دانم یا عشق از دیار ما رفته است یا گوش شنوا کم شده است . عزیز راه دورم به کدامین گناه واژه هایم گم شده اند و به کدامین خطا چشمانم به دنبال تو می گردد . آخرین زمزمه شاعرانه من ،من حدیث هزاران قصه بی کسی را نوشته ام تا شاید تو بیایی و غمم از دل برود. یار غروب غمگین جدای ، به واژه ،واژه کلام به سخن مجنون به تیشه فرهاد ، قسمت می دهم بگذار آخرین کلام از تو باشد بگذار از تو بگویم تا همه بدانند که من شاعرم............!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط گل رز
|
|
|