|
به نام دادار هستی بخش ..... نمی دانم چرا قلم چند سباهیست که همراه دلم نمی شود .نمی دانم که چرا دل تنگی این گونه آشفته ام کرده است .نمی دانم در پی چه می گردم که سال هاست حسرت نشین آن شده ام. نمی دانم چه کسی چه کسی چه زمان باید بیاید و از صحرای غریبی به طلوع آشنایی تو مرا هدایت کند. وای خدایا !.... به گمانم هنوز در پی حادثه ای ،قصه ای عاشقی نشسته ام تا شاید سنگینی این همه عشق را از دوشم بردارد. می گویند شاعران عاشقند ،می دانم و باور دارم عاشق نشده اند تا شعر از یادشان برود ......
برای ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید......
این یکی از دست نوشته های زیبای آقای دکتر علیرضا امینی از نویسنده ها و شاعران بسیار خوب کشور ماست که من این مطلب را از رادیو وقتی که می خواندند شنیدم و گفتم شاید برای شما هم جالب باشد. من دست نوشته های ایشان را خیلی دوست دارم ،خوشحال می شوم نظراتتان را برایم بنویسید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط گل رز
|
خانه ای خواهم ساخت
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:39  توسط معشوق
|
نمی دانم شاید واقعا خیلی زود دیر میشه .......... خیلی سخته بخاطر عشق پاک کسی عمری را در انتظار لحظه مناسب باشی و چشم از همه ببندی و درست تو آن لحظه مناسب بفهمی که آن عشق دیگه مال تو نیست ..... خیلی سخته بخاطر این انتظار و عشق سرت بشکنه .... خیلی سخته هیچ جا ،هیچ جوری ، به هیچ کسی هیچی نگی .. خیلی سخته تو بشگنی و آن کسی که یه عمر دوسش داشتی بخاطر دل ساده ات بهت بخنده و آدم به جنگت بفرسته ............. اما گذشته ها گذشته .... با امید زندگی باید کرد به قول آن حرف نابی که از دل رنگی و بی ریای تو بیرون آمد : مثل آن ماهی که همه همه همه دنیاش همان یه ذره آب شاید همه دنیای منم همین حسرت و آه ها باشه. شاید منم مثل آن ماهی باید به دنیای خودم عادت کنم. شاید................ شاید یه روزی ، یه جایی، یه چیزی ، یه ثانیه ای شانس شقایقی بشه...شاید ............
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:33  توسط معشوق
|
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده
تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم
میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم این رو نوشتم چون دلم از دستش شکسته اون هم از نوع خیلی خیلی بدجورش
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:5  توسط معشوق
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:13  توسط معشوق
|
* شادی
* شادی کجاست ؟؟؟شادی ان جایی است که دل تنها نباشد!.....* * عشق تنها نیست اگر چه عاشقان تنهایند؟!.....* چه رنجی است لذتها راتنهابودن وچه زشت است زییبا یی ها راتنهادیدن وچه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن. در عشق تنهاماندن سخت تر از کویر است. درعشق هرنسیمی که بر چهره ات می زند یاد تنهایی رادر سرت بیدار میکند. هر گل عشقی، بر دلت داغ اتشی است . دران روزها که افتاب وباران بهم می یامیزند . در ان شبهای کویر نه از اسمان ستاره می بارد ودشت دعوت عشق را با دل تو تکرار می کند و مسافری تنها دست بر ستون زندگی وخسته از این زندگی بدنبال عشق می گردد. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگیست که مجبوری اخرش را باجدایی به سرانجام رسانی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی ست که الفبای زندگی را برایت تکرار کند وتوازاو رسم محبت بیاموزی. عمیق ترین درد رندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی ست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد. عمیق ترین دردزندگی مردن نیست بلکه ڀنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته است . عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سر دربرابر رودیست که از چشمان توجاری ست. من این متن را خیلی دوست دارم امیدارم شما هم خوشتون بیاد!!! ارزو می کنم هیچ وقت هیچ وقت دلتون نگیره.........
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط گل رز
|
دست سكوت و ردنكن,ستاره خط خطي شده,راز ميون دستامون عجب حكايتي شده,واژه هايي كه تك به تك كاشتي تو قلب من يه زره كوشه گير شدن,شك ندارم كه عاشقن از لحظه هاي راه تو,از حال وروز اه من ,مي مونه رد پاي تو,تو ساحل نگاه من ,جاده غصه بسته شده ,من و تو همسفر شديم گفتن خطرناكه ولي من و تو عاشق خطر شديم گفتي تو شهر دوستي مون جاي ترانه خاليه,دوست دارم هامون چرا يه جمله بي سوالي بود؟!!!! دوست دارم ,دوست دارم ,خداي من خداي تو نوشتم اين ترانه رو عزيز من براي تو !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:37  توسط گل رز
|
زيبا! زيبا من چيا بگم عاشقي باورت بشه؟ توكه بهترازمااين چيزا سرت مي شه چشماي نازتوكه وامي شه افتاب مي زنه تازه وقتي تو بگي صورتش را اب مي زنه من بگم دوست دارم باچه رقم ياعددي توكه بينهايتو بهتر ازمن بلدي مژه هات شعر نا تموم به خدا عاشق كسي شدن جزتوحرومه به خدا با غمت هزارتا خنجرتودلم فرومي ره ماه اگه برق چشاتوازدورببينه ازرو ميره زيبا چشم تو اگه با رؤياهام قهر كنه اسمون دلش ميخواد شهرو پراز ابركنه چقدر اسمتو نوشتم روي هرصخره وسنگ چقدر كشته منواون چشماي قشنگ.... ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:24  توسط گل رز
|
سلام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط معشوق
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:53  توسط معشوق
|
امروز دلتنگم
دلتنگ از دنیایی که جز سیاهی در آسمان آن هیچ چیز نمی درخشد دلتنگ از آدمهایی که جز کینه در قلبشان هیچ چیز نمی روید دلتنگ از همه روزهای سیاه از همه آسمانهای بی ستاره از خودم از روزم از روزگارم می نویسم برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد می نویسم از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد از گردابی که تمامی شکوفه های امیدم را بلعید و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت می نویسم از بغض از سکوت از هر آنچه باید بشکند می نویسم از دردهای التیام نیافته از بغضهای بی صدا شکسته برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد می نویسم از تو و از فاصله ای که بین ماست که گویا ناپیمودنی ترین فاصله دنیاست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:53  توسط ستاره
|
نا گفته های من
باز هـــم قلبی به پـــایم اوفـــتاد باز هم چشـــمی به رویـــم خیــره شد باز هـــم در گـــیر و دار یک نــبرد عشـــق من بر قلــب سـردی چیره شد باز هـــم از چشـمه ی لبــهای من تشــنه ای سـیراب شد،سـیراب شد باز هـــم در بســـتر آغـــوش من رهـــویی در خــواب شد،در خــواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویـم در او عاشـــقی دیــــوانه می خـــواهـــم که زودبگـــذرد از جـاه و مــال و آبـــرو او شــــراب بوســـه می خـــواهــد زمــن مــن چه گویــم قلــب پر امید را او به فکــــــر لــــذت و غـــافــــل که من طـــالــــبم آن لـــــذت جـــــاوید را من صفـــای عشـــق می خـــواهـم از او تا فدا ســـازم وجود خــویش را او تنـــی می خــــواهـــد از من آتشـــین تا بســـوزاند در او تشــویش را او به من می گویـــد ای آغوش گرم مسـت نازم کن، که من دیـــوانـه ام من به او می گــــویم ای ناآشــنا بگــــذر از من،من تــــو را بیـــــگانـه ام آه از ایـن دل آه از این جام امید عاقــبت بشکست و کـس رازش نخـواند چنــگ شد در دســت هر بیگـــانه ای ای دریـغا کـــس به آوازش نخـواند
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست دل چو ز بند تو رست جام جادویی اندوه شکست آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم خنده مرگی! وه چه شیرین است! از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرین است! از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در بروی غم دل بستن که بهشت اینجاست به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست تو همان به که نیندیشی به من و درد روان سوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:16  توسط ستاره
|
در آتش است قلب من از خنده هآيتان فكري به حال سينة سوزان ما كنيد من غبطه مي خورم به شما راهيان عشق اينك مرا زصفحة خاكي رها كنيد در صحنة عداوت دنيا و قلب من بشكسته ام به مكتب عشق آشنا كنيد شايد درون قلب من از نور ذره ايست من را به نور راه خدا با خدا كنيد اينك كه حاجت است دو ركعت نماز عشق اي خاكيان به سرخي خون اقتدا كنيد لاله ،بيا بگو شور ديده اي ؟ من را بدون تومسرور ديده اي؟ ديگر سري نزدي ، به خواب هم حتي من را كجا ، به كه محشر ديده اي ؟ تنگ است دلم سخت و بي حساب مانند مرده ء در گور ديده اي ؟ تنها شدم عزل درد با من است اندر حصار حادثه محصور ديده اي ؟ در روزها و سالهاي بي نفست حتي مرا ز دور ديده اي؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:38  توسط معشوق
|
کفتر کشته پروندن نداره روخاک و خونا کشوندن نداره کفتر کشته پروندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره داره از تنهائی گریم می گیره توی این شهر دیگه موندن نداره کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم مرغ پربسته که کشتن نداره ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط معشوق
|
|
|